دست نوشته های یک روح منجمد

دوباره باید از اینجا هم بار بزنم چون واسه دوستام زیاد پیش اومده که وبلاگشونو حذف کردند و اصلا دوست ندارم این اتفاق واسه من بیوفته
این ادرس جدیده خوشحال می شم اونجا هم ببینمتون:


نوشته شده در شنبه 8 مرداد 1390 | ساعت 06:59 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات

شب طلوع میکند

شب حریص

اخرین قطرات شادی را از روی برگ ها می بلعد

و دست های متورم منجی,به اغوش پذیرنده ی خاک پناه برده اند


باور کینم مرگ شاپرک را

و سوزناکی این سرمای ابدی را

در میان این مرداب ها

بخار سموم الکل,مسلخ بیداری اند


دیگر کسی از حال باغچه خبر نمیگیرد

دیگر کسی در سوگ مرگ شقایق نخواهد نشست


و در زمانی که جاده ها در انتها به تاریکی تسلیم شده اند

من,بی سرزمین تر از قاصدک

غرق در این پندارم که کالسکه چی ما را به کجا خواهد برد

که عاقبت ان مرد تنها 

که به سرزمین بادهای شمالی میرفت چه شد...


نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 | ساعت 07:02 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات

میگم دییدید یک ادم که یک قدمی مرگه چطوری دست و پا میزنه؟
با اخرین قدرت باقی مونده تو بدنش حرکتای خیلی اروم و کندی رو بروز میده
حداقل به خاطر اینکه به خودش ثابت کنه ک هنوز نمرده
داستان اپای وبلاگ منم داستان همون تکونای دم مرگ شده
ولی دیگه نای همینم نیست
گفتم همین چیزارو بیام بنویسم شاید بتونم خودمو گول بزنم یا شایدم مرگو...


نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 | ساعت 10:44 ق.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات

همیشه تو زندگیت یک گمشده ای داری
همیشه یک حسی درونت بهت میگه یک چیزی هست که تو باید پیداش کنی
یک شی گرانبها یا چیزی شبیه اون
یک روز که در حال قدم زدن بیرون شهری و تو افکار خودت غرق شدی یک چاه نظرتو به خودش جلب میکنه
انگار یک نیروی جاذبه از طرف چاه داره تورو به سمت خودش میکشه
میری جلوش میایستی و توشو نگاه میکنی
سیاه و ساکت
انگار که چاه داره تلاش میکنه که رازی رو از تو پنهان کنه
چیزی که تو باید بدونی یا شایدم چیزی که تو همیشه دنبالش بودی
یک حسی درونت مدام بهت مگه که گم شده ی تو تو این چاهه
به دورو برت نگاه میکنی تا چشم کار میکنه بیابونه
ایا واقعا چاه رازی رو در سینه ی خودش داره؟ یا اینا همش توهمات ذهن براشفته ی توست
اگه جواب همه ی سوالای تو راجب زندگی تو این چاه باشه چی؟
فقط یک راه برای مطمئن شدن وجود داره اونم رفتن به داخل چاهه
شک و تردید در خودت میکشی و دلتو میزنی به دریا
میری و یک طناب میاری و گره میزنی به نیم تنه ی درختی که کنار چاهه و اون سرشو میندازی تو چاه
سر طنابو میگیری و اروم اروم میری پایین
هوای چاه خنک تر از هوای گرم بیرونه
خنکی دلنشینی داره
همینطور که پایین تر و پایین تر میری هوا تاریک تر و تاریک تر میشه
میرسی به جایی که طناب تموم میشه ولی هنوز تا ته چاه خیلی مونده
به بالا نگاه میکنی روشنی اسمون چشتو میزنه ولی اینجا...
تاریکی اینجا ارامش خاصی به ادم میده
ارامشی که هیچوقت در طول زندگیت نتونسته بوده به دستش بیاری
به طناب نگاه میکنی
یا باید تا همینجا که اومدی تسلیم شی و بری بالا یا کارو نیمه تموم نذاری و طنابو ول کنی
با خودت میگی:اون بالا هیچ چیز و هیچکس منتظر من نیست ولی این پایین...
مطمئنا یک چیزی داره انتظارمنو میکشه
یک بار دیگه باید دلتو بزنی به دریا
چشاتو میبندی و طنابو ول میکنی
تنها چیزی که میفهمی اینه که میوفتی روی یک سنک بزرگ کف چاه
درد چنگال های تیز و برندشو تا عمق وجودت فرو میکنه
ترس همراه هر نفس وارد ریه هایت میشه و تو کل وجودت رخنه میکنه
چند دقیقه یا شایدم چند ساعت و چند روز تو همون حالت میمونی
موقعی که درد و ترس مجال نفس کشیدن بهت میدن به خودت میای و چشاتو باز میکنی
دورو برت چیزی جز سیاهی نیست
بویلجن و کثافت از همه جا به بینیت میخوره
تازه یادت میوفته که چی شده و چرا اینجایی
پس باید گشت
از روی تخت سنگ میای پایین و تو لجن و کثافات شروع میکنی به گشتن
هر چه بیشتر میگرد بیشتر ناامید میشی
کم کم امید در دلت جاشو میده به ناامیدی و یاس
این پایین چیزی جز کثافت و لجن نیست
در حالیکه کل بدنت رو کثافت گرفته دستتو میکشی رو چشماتو اونارو باز میکنی
اهی میکشی به بالا نگاه میکنی
چی میبینی؟ فقط دهانه ی چاه که رو به اسمون بازه
تنها روزنه ی نورانی بالا سرت
روزنه ای که مثل الماسی بزرگ در حال درخشیدنه
اره این همون الماسی که سال ها دنبالش بودی
گم شده ی تو همون شی گرانبها زندگی تو بود که تو توش غرق بودی
تمام زندگیت دنبال چیزی میگشتی که تمام وجودتو فرا گرفته بود
اون از بس به تو نزدیک بود تو ندیدیش
حالا اونو پیدا کردی
اون الماس درخشان بالای سرت جواب همه ی معما های لاینحل زندگیته
میخوای برگردی.....اما دیگه دیره...


نوشته شده در دوشنبه 27 دی 1389 | ساعت 12:12 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات

خدایی که ما صدایش میزنیم کیست؟
تو کیستی؟
خدای توانای قادر مطلقی که هر کس از او پیروی نکند به عذابی الیم گرفتار خواهد شد؟
خدای ساکتی بی دست و پایی که هر که هر چه بگوید میشیند و تماشا میکند؟
شاید به امید انکه در روز رستاخیز انتقامت را از ظالمان بگیری اینچنین منفعل شده ای؟
شاید خدایی هستی که همه را فراموش کرده.حرف کسی را نمیشنود و به کار خودش مشغول است.
شایدم خدایی هستی که هیچوقت وجود نداشته...!!
بهشتت کجاست؟
راستش را بخواهی اگر همین است که در کتابت میگویی زیاد دوست داشتنی به نظر نمیرسد
یعنی به بهایش نمی ارزد
اگر میخواهی از غذای خوبش برایم بگویی که بهترین رستوران ها را همینجا داریم.نیازی به غذاهای لذیذ بهشتی نیست.
اگر میخوهی از سایه های زیر درختانش بگویی که بهترین ویلا ها و خانه ها را خودمان در زمین بنا کردیم.نیازی به تخت های استوار بر رود های روانت نیست.
اگر میخواهی از هوری هایت بگویی که در اینجا زیباترین مهرویان را با نزخ شبی صد تا صد و پنجاه دلار به حراج گذاشته اند.
بهشتت چه چیز دارد که من به طمعش دست از همه ی اینها بشویم؟
هر چه تو وعده ی نسیه به ما میدهی ما نقدش را داریم.
اگر بهشتت همین است که ارزانی خودت.به درد ما نمیخورد.
چرا الکل را در این دنیا بر خود حرام کنم؟به طمع اینکه در ان دنیا بخورم؟
مرا یاد ان عکسی انداختی که مردی تکیده را به تصویر کشیده بود در میان دکانی مخروبه با چهره ای غمگین و افسرده و زیرش نوشته بودند "عاقبت نسیه فروشی".
نمیخواهم
بهشتت را نمیخواهم
کالای دیگری برای معامله در استین داری که نفس سرکش مرا رام کند؟
....میدانم
یاد شعر ان شاعر افتادم که میگفت:
این همه تکرار مکن ای همای
کفر مگو شکوه مکن بر خدای
پای از این در که نهادی برون
در غل و زنجیر برندد بهشت
...
خنده ات را میبینم.
میدانم چه میگویی.
دوستت دارم و همیشه داشتم چون فقط تویی که میفهمی چه میگویم.
دوستت دارم...

نویسنده:فرهاد ک.
تاریخ:29/9/1389

پ.ن. 1:ببخشید اگه سبکش مثل سبک دیوونه ها بود جور دیگه ای بلد نیستم بنویسم.
پ.ن. 2:موقع نوشتن این متن زلزله شد :D





نوشته شده در دوشنبه 29 آذر 1389 | ساعت 10:39 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات

-اقا مستقیم میرید؟
درو باز کردمو نشستم تو ماشین
صدای اهنگ ازار دهندست
از پنجره دارم بیرونو نگاه میکنم که یک جمله رشته ی افکارمو پاره میکنه
"هر کی تنها باشه غمگین میشه دنیا"
تنهایی
تنهایی
چه واژه ی اشناییست
چه سال هایی رو که باهاش سپری کردم
از وقتی یادم میاد تنها بودم
همیشه از دور ادمایی رو دیدم که با هم میگنو میخندن ولی من....
همیشه تنها بودم
اره تنهایی بهترین دوسته منه
بهترین رفیقم که هیچ وقت تنهام نمیزاره
شونه ای بوده برای گریه هام
و مونسی برای خنده هایی که هیچ وقت از ته دل نبوده اند
اما چرا؟
چرا باید سهم من فقط تنهایی باشه؟
-چرا اینقدر تو خودتی؟دختره تنهات گذاشته؟بابا اینا کارشون همینه.
 بیخیال!
...و من در حالیکه به صورت مرد راننده زل زدم در حیرتم که انجماد من به چه چیز مسخره ای تعبیر میشه

نوشته شده در یکشنبه 7 آذر 1389 | ساعت 08:08 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات

دوباره...
هوا سرد میشود
باد شروع به وزیدن میکند
اخرین مقاومت برگ ها بر سر شاخه ی درختان شکسته شده و درختان عریان میمانند
هوا ابری میشود و نعره ی کلاغ های سیاه در دایره ی شومشان,دیوانه وار تر
دوباره...
طبیعت تولد مرا پیش پیش تبریک گفت...


نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1389 | ساعت 06:54 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات

خودکارم جوهر تموم کرده فعلا اینجا راکده
نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر 1389 | ساعت 06:04 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات

میگم این کامپیوتر خریدنم دردسری شده هاااا 
نوشته شده در شنبه 27 شهریور 1389 | ساعت 02:31 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات

نمیدونم شاید باید این اولین پست وبلاگ بود
نمیدونم
گفتم یکم واسه اونایی که از اول این وبلاگمو دیدم خودمو معرفی کنم
فرهادم
دیگه فک نکنم چیزی به در بخور باشه که بخوام بگم
مطالب این وبلاگ دنباله ی وطالب این وبلاگن:
frozen-soul.blogfa.com


نوشته شده در شنبه 20 شهریور 1389 | ساعت 03:36 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات

زمانی که مردم سیاهی را معراج خود میپندارند
زمانی که نور های ضعیف حقیقت با شمشیر های اخته در هم میشکنند
زمانی که پتک های سنگین فساد و فقر بر پیکر انسانیت میکوبد و صدای طبل های اخرالزمان از همه جا به گوش میرسد
یک نفر.....
یک نفر از میان این جمعیت خاموش و خفته در خوابی ننگین برمیخیزد
فریاد بر میاورد
قوانین را در هم میشکند
معبد های سیاه را ویران میکند
بند های اسارت را پاره کرده
خسته و زخم خورده از مبارزه های بی پایان خود را به بلند ترین بلندی ها میرساند
تا فقط بتواند ذره ای از نور خورشید را بر سر انگشتان خود حس کند
اما قبل از اینکه...
قبل از اینکه....
فرمان میرسد که بگیریدش و در غل و زنجیرش کنید
با چشمانی بسته,دهانی دوخته,شنلی پاره و پا های پینه بسته در کنج سیاه چاله های فراموشی مرگ را به بستر میپذیرد و خاموش میشود





نوشته شده در شنبه 6 شهریور 1389 | ساعت 05:25 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات

تصور کن خودتو در حالیکه سال هاست در یک اتاق تاریک و نمناک زندگی میکنی
بدون هیچ در و پنجره ای
نمیدونی اگه دوباره به یک محیط روشن برگردی چشمات وظیفه ی خودشونو به یاد میارن یا نه
تنها صدا صدای موش ها و سوسک هاییست که در تاریکی اتاق به تنهاییت پوزخند میزنن
چند ساله که اینجایی؟
شاید این یک کابوس که تمومی نداره
شاید یک روز از خواب بلند شی ببینی همه ی اینا یک کابوس مسخره بیشتر نبود
روی گونت یک چیزی سر میخوره
اشکتو برمیداری میکشی به لب های خشکت
شوری شیرینی داره نه؟
در این فکر هایی که با صدای شلیک یک گلوله یک روزنه روی یکی از دیوار ها پدید میاد
نوری از درونش نقطه ای روی دیوار مقابلتو روشن میکنه
اضطراب همراه با خوشحالی یک لحظه ارومت نمیزاره
-اهای کسی اینجا هست؟
چشمتو میاری دم سوراخ که بیرونو ببینی
از اون همه نور چشمات سیاهی میره
سرت گیج میره و میخزی یک گوشه ی تاریک اتاق
دو دقیقه بعد که حالت جا اومد دستتو میگیری جلوی لکه ی نور
گرماش پوست دستتو میسوزونه
پوستت بیشتر از اون چیزی که فکر میکردی رنگ پریدست
مثل پوست مرده ها
اون نور هیچ کاری برات نمیکنن جز اینکه فلاکت و حقارتت رو به رخت میکشه
یک مشت خاک از رو زمین برمیداری و میچپونی تو سوراخ
دوباره همه جا تاریک شد
احساس امنیت برگشت
تازه میفهمی تو واسه بیرون از اینجا ساخته نشدی
این دنیای توا
ای دنیای تو ا و تو باید برای همیشه اینجا باشی
شاید بهتره بگم محکومی که اینجا باشی




نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد 1389 | ساعت 12:39 ب.ظ | توسط فرهاد ک. |نظرات















قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت